به احترام کاوه ى گلستان.حسن زرهى


hassan@shahrvand.com

www.shahrvand.com

مزدک جان سلام عمو! قرار نبود حالا که بابا رفته است، خيل عموها و خاله هاى آشنا و ناآشنا پيداشان شود!
هنگامه خانم يک دقيقه آرام بگيريد! دخترک خوب خيال هاى خوش کاوه!
کاوه که خود خداى خبر و سفر و خاطره بود، خبرش آمد!
جوان سال و بچه جان، کاوه سان از ميدان خبر، خبرش آمد!
نميخواهم از خاطره هايش با فروغ بگويم! آخر پسر ابراهيم گلستان بود. الف. گ. فروغ.
اما دلم نميآيد اين چند جمله را ناگفته بگذارم:
". . . آدمى بود پر از انرژى و سراسر شور و شوق . . . نميدانم چرا، ولى با او که بودم احساس آزادى ميکردم. فروغ براى من تصوير يک انسان آزاد را ايجاد ميکرد، آدم آزاده اى بود، امواجى که از وجودش ميآمد بيرون، آزاد بود . . ."
بگذار آن را از ديد دوربين اين يکى جوان که مهمان شهرمان است ببينيم!
اما ميخواهم به مزدک و هنگامه و همه مان "شعر ـ عکس" هايش را نشان بدهم!
يادگارهاى کاوه ى گلستان! انسان خبر و حادثه! کاوه اى که براى "ثبت حقيقت" آمده بود، خود به سند ثبت حقيقت آدم اين دوران مبدل شد!
ميخواست انگار از پيکر بى جان خويش نيز عکس و فيلم و خبر بدهد!
مگر به آن سرهنگ بازجو که گفته بود ميخواهد کودتا کند و او و ديگران را بکشد نگفته بود "ميشود من هم بيايم و عکس بگيرم!"

آنکه لبخند تمسخر زده بود به اين حرف و حکايت کاوه، کجاست که ببيند کاوه اگر نه در کودتا که در ميدان، از خويش و جان جوان انديشش بعدِ خبر، عکس و فيلم گرفته است! چهره ى کريه آن مين جان خوار بر ديده ى دوربين کاوه ايران ثبت است!

کاوه جان ميخواهى خاله فروغ را صدا کنم! با ماشين "ژيگولويش" بيايد ببردمان شهر بگرداندمان!

چي؟ پيش خاله فروغ هستي؟!

کاوه جان " آتش در گلستان" خاطرت هست؟

ميخواهم با "عکس ـ شعر" هايت حرف بزنم حالا که اشک مهلت نميدهد به هنگامه و مزدک که تسلى گوى شان باشم!

سيزده آبان 1357

توفان بود
باران بود
رعدى ترکيده بود در دل زمين انگار
شعله اى افتاده بود بر سر شهر
آب بود
خون بود
خوف و خطر بود
که بر دهان دوربين تو ميباريد!

***
جان بود بر جان
آدمى بر آدمى
زخم بر زخم
جنگ و جراحت و جانهايى همه جرئت
زنگ کهنه ى زور بر دوش دوربين تو!

***

جان، بر کفان دست، مردى در نقاب
جوانى جارى در خيابانهاى تهران
در محله هاى خون و آتش
در جادوى جاودانى بخش پلک زدن هاى تو!

***



دود و آتش است سهم ما
از اين نکبت نفت!
کجايى کاوه که بغداد جاودانه بماند
در مردمک نگران نگاهت!

***

کى ديدى اين دهان آتش فشان را!؟
اين عکس چرا اين همه گران است!؟
همسنگ هزار من کاغذ
هم وزن کرور کرور کلمه
آتش ميبارد از دهان اين مرد
از دهان همو که قرار بود فرشته باشد
و نان و نوشابه تقسيم کند
نور ببرد به کومه ها
کى ديدى آن ديو دروغ بزرگ را!؟

***
دستهايت را در گِل کاشته بودى
در زهدان مادرت زمين
اين هق هق مزدک اگر بگذارد
اگر در ميان پلک زدنهاى هنگامه
مهلتم بدهد اشک
ميخواهم تسليتى بگويم به آدمى
به بشر بى کاوه و کادر
به بغداد بعد از تو!
به بوش و صدام و بخت وارونه شان!

***

دست ميبرم پيش تا بردارم اين کوکتل مولوتوف ها را
کى اين بطرى را داده دست تو؟
جوهر مرگ است اين!
باور کن پسرم، گلم،
عمو کاوه رفت
پلکهايش را باز کرد و بست و رفت!
دور بينداز اين جوهر مرگ را پسرم
تا مکرر نشود خلاف و خسران ما!؟
باور نکرديم اما!
حالا هزار پهلوان ميخواهد
شستن آن خشم کهنه از جان جهان مان!
تو هم نيستى با پلک هاى هميشه نگرانت
تا حکايت حفره هاى جان آدمى را جاودان کنى
در بغداد و بصره و باقى گيتى
چه تنهاست بشر، بى پلکهاى نگران تو!